تبليغاتX
خرمگس
   
خرمگس
King Of The Sky
 
 
آرشيو مطالب

آذر 1388

اردیبهشت 1387

____________________
مطالب اخير

رفاقت تعطیله

یک اتفاق بد

تاس اگر طبیب بود که سر خود دوا می کرد...

____________________
پیوند ها

*_* تیمارستان(دکی حامدروانی سابق) *_*

Kal Kal ابوالفضل

شهرقصه(صبا)

روح باران(مریم)

بیان کتمان(آقای بنی فاطمی)

قوی نقره ای(مارال جون)

زهرا نیکورفتار(فرشته آسمانی)

زومکس

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 

داغ کن - کلوب دات کام
 
 
 

پنجشنبه دوازدهم آذر 1388

رفاقت تعطیله

رفیق بوی گند لاشی بازیت داره آزارم می ده.

تف به کلمه ی رفیق.

عذاب وجدان داره روحمو می سوزونه.حالا که خون یه دختر ۱۶ ساله افتاده گردنم نمی تونم ساکت بشینم.

تف به اون مرامی که واست گذاشتم تف به اون مرامی که واسم نذاشتی تف به اون آبرویی که به باد دادم.

بوی گند لاشی بازیت داره دماغمو جر می ده.

خاک بر سر من که آبروی خودم و رگای دست یه دختر معصوم رو به بی اعتمادیت باختم.خاک بر سر توی بیقابل که ۴ سال رفاقتو به نیم ساعت کثافت کاری فروختی.

 

ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی                   تو بمان و دگران وای به حال دگران

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شرمنده بچه ها من دیگه نمی تونم بنویسم.دلم واستون تنگ می شه تازه داشتم بهتون عادت می کردم.واسم دعا کنید.خدا پشت و پناهتون.

مواظب لاشخورای رفیق نما باشید.

 

 
 

سه شنبه دهم آذر 1388

یک اتفاق بد

 

زن نصف شب از خواب بیدار شد و دید که شوهرش در رختخواب نیست و به دنبال او گشت. شوهرش را در حالی که توی آشپزخانه نشسته بود و به دیوار زل زده بود و در فکری عمیق فرو رفته بود و اشک‌هایش را پاک می‌‌کرد و فنجانی قهوه‌ می‌‌نوشید پیدا کرد …

در حالی‌ که داخل آشپزخانه می‌‌شد پرسید: چی‌ شده عزیزم که این موقع شب اینجا نشستی؟!

شوهرش نگاهش را از دیوار برداشت و گفت: هیچی‌ فقط اون وقتها رو به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات کرده بودیم. یادته؟!

زن که حسابی‌ تحت تاثیر قرار گرفته بود، چشم‌هایش پر از اشک شد و گفت: آره یادمه.

شوهرش ادامه داد: یادته پدرت که فکر می‌کردیم مسافرته ما رو توی اتاقت غافلگیر کرد؟!

زن در حالی‌ که روی صندلی‌ کنار شوهرش می‌نشست گفت: آره یادمه، انگار دیروز بود!

مرد بغضش را قورت داد و ادامه داد: یادته پدرت تفنگ رو به سمت من نشونه گرفت و گفت: یا با دختر من ازدواج می‌کنی‌ یا ۲۰ سال می‌‌فرستمت زندان آب خنک بخوری؟!

زن گفت : آره عزیزم اون هم یادمه و یک ساعت بعدش که رفتیم محضر و…!

مرد نتوانست جلوی گریه‌اش را بگیرد و گفت: اگه رفته بودم زندان امروز آزاد می‌شدم.

 
 

جمعه ششم آذر 1388

تاس اگر طبیب بود که سر خود دوا می کرد...

پست امروزم مثل قهوه می مونه.تلخه ولی نمی ذاره خوابت ببره.

واقعا" راست می گن ما ایرانیا خیلی باهوشیم.ماشالا انقدم زورمون زیاده که داریم مشکلات خودمون و خاورمیانه و کل دنیا رو همزمان باهم حل می کنیم.می شیم یکه تاز اجلاس جنبش عدم تحرک و دنیا رودرس می دیم.

چند وقت پیشا یه سری منتقد نما شایعه کرده بودن که نا امنی زیاد وشده هی امنیت ما رو زیر سوال می بردن.مسئولای مربوطه هم یه چندتا جاهل و جوجه اراذل  که داشت نسلشون منقرض می شد رو سه سوته گرفتن.آفتابه گردنشون انداختند و تو ملا عام ک.و.ن به دیوارشون کردند و مقادیری هم فلکشون کردن که با این اوضاع مردم کلی عبرت گرفتن که تا سالها فکرنکنم کسی خیال داشته باشه بره اراذل و اوباش بشه.

یه مشکل کوچولوی دیگه هم بود به نام فسادوفحشاء که آقایان مسئول( البته از نوع ذیربطش) قبل از اینکه کسی بگه ریشه کنش کردند.یه چند تا خانوم بی حجاب وابسته به غرب بودند که کردنشون تو ون و بردند.به لباس فروشیا هم اخطار دادن که مانکنهای جنس مونث رو  که روم به دیوار اونجاهاشون معلوم می شه یا می زنه بیرون رو از ویترین مغازه ها بردارند که یه وقت جوونای ما تحریک نشن و خدایی نکرده عاشق مانکن سرکوچه نشن.

قبل از این قضایا یه مشکل کوچکتر دیگه هم بوجود اومده بود که اونم جای نگرانی نداره.فقط الان یه ذره بیشتر بیخ پیدا کرده.

این وسط یه چند تا تیتر به ستون حوادث روزنامه ها اضافه شد.یه سری حوادث پیش پا افتاده.

مثلا" ۶ تا مرد سیبیل کلفت یه خانوم جوان را ربودند و به فلان جا منتقل کردند و یه کارایی هم باهاش کردند و بعدشم یه بلایی سرش آوردند و آخرشم یه جایی خاکش کردند.پیام آخر قصه هم اینه که اگه اون دختر اگه یه ذره آرایشش رقیق تر بود الان زیر خاک نبود.

یا اینکه یه دختر از خونه فرار کرده و بعد ازمدتی از یه باند قاچاق پایین تنه ی انسان به خونه های مردم سر در آورده و آخر داستان هم با پیگیریهای شبانه روزی آقای فلانی دادستان فلان جا فلان باند در فلان جا متلاشی شد.با چند تا عکسم از پشت که از اعضای این باند گرفته شده.

این مشکل رو اول انداختند گردن آنومیک بودن حاشیه ی بعضی از کلان شهرها .معنی این جمله رو وقتی می فهمی که چهارسال بری دانشگاه هاروارد امریکا درس بخونی.

برای کاهش خشونت و فساد در جامعه یه چند تا پیشنهاد داده شد که به آنها گوش جان می سپاریم.

علی مطهری(نایب رییس مجلس): ما می دانیم که در این دوره دختر ها و پسرها با هم دوست می شوندواین مسئله درجامعه ی ما به یک امر لاینفک تبدیل شده.به این دلیل که گناه کردن در میان جوانان کشور اسلامی ما عادی نشود باید طرح ازدواج موقت را برای دانش آموزان دبیرستانی هم پیاده کنیم تا( برن حالشو ببرن ) و روابط آنها در چارچوب مشروع صورت بگیرد و خانواده ها نیز درجریان این مسئله قرار بگیرند.

این پیشنهاد من رو یاد پیشنهاد رفسنجانی در سال ۷۰ می اندازه که گفته بود برای جلوگیری از فساد و فحشاء باید برای جوونای  مجرد خانه ی عفاف تاسیس کنیم.می ریم عقب تر.پیشنهاد آیت ا... طالقانی که می گفت: حتی مسجد هم به توالت نیاز داره واز این حرفا.

تو این گیرو دار بود که آقای صالحی نماینده ی ولی فقیه در نهاد دانشگاهها این پیشنهاد توپ رو رو کرد.

که: دانشگاههای ما هم باید مانند دبیرستانها شودیعنی از حالت مختلط به حالت دخترانه و پسرانه دربیاید که خدایی نکرده زبونم لال این وسط معصیتی اتفاق نیفتد.یعنی همون تفکیک جنسیت.

به طور مثال: دانشگاه آزاد اسلامی واحد رودهن =========> دانشگاه آزاد اسلامی واحد دختران رودهن(ورود جنس نر اکیدا" ممنوع)

با این اوضاع فکرشو بکن چند سال دیگه تو دبیرستان دوست دخترتو صیغه کنی و سه سال... ولی بعدش که دانشجو شدی باید دور این کارا رو خیط بکشی و بری دنبال تحصیل علم.

واینطور می شه که دانشجوهای ما کارت دانشجویی رو می پیچن لای دیپلم  و می سپارن به سیفون توالت و دبیرستانهای ما پر می شه از جوونای چند سال مونده و شیفت ۱و ۲ و ۳ .دیگه عبارت پشت کنکوری جای خودش رو به عبارت پشت دیپلمی می ده.

اونوقته که معضلی به نام غول کنکور حل می شه و دیگه کنکور هم می شه یه مراسم تشریفاتی و  کار حذفشم آسون.ولی این وسط در کنار فرار مغزها فرار بی مغزها هم از کشور اتفاق می افته.

انجام این طرح صرفه ی اقتصادی زیادی هم داره.دانشگاههای پیام نوروآزاد و... تبدیل می شن به مرغداری و گلخونه و محل پرورش احشام اهلی.دانشگاههای ترو تمیزمون رو هم می تونیم بزنیم تنگ مسکن مهر.

مهم تر از همه اگه خدایی نکرده  مثل من دانشگاه قبول نشدی هرکی ازت پرسید دانشجو شدی یا نه توهم سرتو مثل یه مرد بالا می گیری و تو چشای طرف نگاه می کنی و با افتخار می گی نه قبول نشدم.

هر چی فکرشو می کنم می بینم چه پیشنهادای بکری می دن این مسئولای ما.یه مشکل رو می گیرن و تبدیلش می کنن به چندتا طرح عام المنفعه.

خشت اول را گرنهد معمار کج      تا ثریا می روند مردانی از پارس

والا خودمم نمی دونم این تک بیتی که گفتم ضرب المثل بود یا حدیث؟

خدا بیامرزه پدر شعر نو و پست مدرن رو.منم دیگه می تونم شعر بگم.

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شهرهای آنومیک: شهرهایی هستند که عواملی چون محرومیت های جنسی و کاهش آمار ازدواج باعث از بین بردن اصول اخلاقی و ازدیاد خشونت و فساد در سطح شهر می شود ورنگ و بوی دین ومذهب  و پایبندی به اصول اخلاقی را از چهره ی شهر پاک می کند.

پس نتیجه می گیریم من ۴ سال تو هاروارد بودم.

 

 
 

یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387

به دلیل کمبود سوژه و مطلب می خوام خاطره بنویسم...

 

 

 

خاطرات نو

امروز بود...

انگار همین دیروز بود...

زنگ سوم بود وامتحان زمین(زمین شناسی)داشتیم

معلم به کلاس آمد ...

کاش می دانستی چه حالی داشتیم...

برخی از ما درس ناخوانده ها

 به سان بره ای بودیم و معلم به سان قصابی...

علف به ذائقه مان تلخ شد وگوشتمان آب...

هیاهوی کلاس مانند چاووشی بود برای پیشواز زائری تازه از راه برگشته...

گوسفند های قربانی را آوردند...(استعاره از ما)

حالمان نقل انسانی بود که می خواهد عزراییل را در آغوش بگیرد...

یا عزراییل اورا...

تا پایان 36 وعده به صورت میان وعده مردیم و زنده شدیم...

به حیاط آمدیم و گوشه ای خواستیم زانوی غم در بغل بگیریم

هرچه زور زدیم فایده ای نداشت...

بدنمان خشک بود و زانوی غم در بغل نمی آمد...

چشممان به باغچه بود و شلنگ شر شر می بارید...

ما انسانها رودخانه را نیز بسته بندی کرده ایم...

شلنگ را می گویم...

دیگر این آب صدای شرشر نمی دهد...

بلکه قارقار می کند...

شاید کسی پایش روی گلوی شلنگست...

دیدم شلنگ دارد خفه می شود...

دوستان را گرد آوردم ...

یک نفرگفت امتحان راحت بود...

سوژه را در این میان گیر آوردیم...

با پوزخندی شیطانی دست سوژه را بستیم...

این دفعه گوسفند را می شوییم...

 باخصم و کینه شلنگ را از پشت برداشتیم و مانند دشنه ای زهر آلود.

آن را در یقه ی سوژه فرو کردیم...

سوژه خیس شد و گله کرد...

دلداریش دادیم...

به او گفتم همکلاسی را باید شست زیر شلنگ باید رفت...

گذشت و تا آخر زنگ...

همه یکبار سوژه شدند و بع بع کردند...

حتی من...

 رودخانه متلاطم تر می شد...

 و بیشتر طغیان می کرد...

روی همان سوژه های گوسفندی...

 

یا گوسفندهای سوژه ای...

همه خوش بودیم ...

آبسالی بود و ابرها هر بار روی یکی از تپه ها می بارید...

سالی که نکوست از بهارش پیداست..

ناگهان آسمان تیره و تار شد...

معاون مانند صاعقه ای به سمتمان می آمد...

گوسفندان از صاعقه فرار می کنند...

صاعقه همه را به دفتربرد...

این بار گوسفندان به کشتارگاه می روند...

گوشت من تلخ است...

زهر ترکیده را گوشت تلخ می شود...

 

 

 

 

به وبلاگ من اگر می آیید نرم و آهسته بیاید...

ای کاش پر شود قسمت کامنتهای من.

خداوند گوسفندها را دوست دارد...

 
Blog Skin