به دلیل کمبود سوژه و مطلب می خوام خاطره بنویسم...
خاطرات نو
امروز بود...
انگار همین دیروز بود...
زنگ سوم بود وامتحان زمین(زمین شناسی)داشتیم
معلم به کلاس آمد ...
کاش می دانستی چه حالی داشتیم...
برخی از ما درس ناخوانده ها
به سان بره ای بودیم و معلم به سان قصابی...
علف به ذائقه مان تلخ شد وگوشتمان آب...
هیاهوی کلاس مانند چاووشی بود برای پیشواز زائری تازه از راه برگشته...
گوسفند های قربانی را آوردند...(استعاره از ما)
حالمان نقل انسانی بود که می خواهد عزراییل را در آغوش بگیرد...
یا عزراییل اورا...
تا پایان 36 وعده به صورت میان وعده مردیم و زنده شدیم...
به حیاط آمدیم و گوشه ای خواستیم زانوی غم در بغل بگیریم
هرچه زور زدیم فایده ای نداشت...
بدنمان خشک بود و زانوی غم در بغل نمی آمد...
چشممان به باغچه بود و شلنگ شر شر می بارید...
ما انسانها رودخانه را نیز بسته بندی کرده ایم...
شلنگ را می گویم...
دیگر این آب صدای شرشر نمی دهد...
بلکه قارقار می کند...
شاید کسی پایش روی گلوی شلنگست...
دیدم شلنگ دارد خفه می شود...
دوستان را گرد آوردم ...
یک نفرگفت امتحان راحت بود...
سوژه را در این میان گیر آوردیم...
با پوزخندی شیطانی دست سوژه را بستیم...
این دفعه گوسفند را می شوییم...
باخصم و کینه شلنگ را از پشت برداشتیم و مانند دشنه ای زهر آلود.
آن را در یقه ی سوژه فرو کردیم...
سوژه خیس شد و گله کرد...
دلداریش دادیم...
به او گفتم همکلاسی را باید شست زیر شلنگ باید رفت...
گذشت و تا آخر زنگ...
همه یکبار سوژه شدند و بع بع کردند...
حتی من...
رودخانه متلاطم تر می شد...
و بیشتر طغیان می کرد...
روی همان سوژه های گوسفندی...
یا گوسفندهای سوژه ای...
همه خوش بودیم ...
آبسالی بود و ابرها هر بار روی یکی از تپه ها می بارید...
سالی که نکوست از بهارش پیداست..
ناگهان آسمان تیره و تار شد...
معاون مانند صاعقه ای به سمتمان می آمد...
گوسفندان از صاعقه فرار می کنند...
صاعقه همه را به دفتربرد...
این بار گوسفندان به کشتارگاه می روند...
گوشت من تلخ است...
زهر ترکیده را گوشت تلخ می شود...
به وبلاگ من اگر می آیید نرم و آهسته بیاید...
ای کاش پر شود قسمت کامنتهای من.

|