تبليغاتX
خرمگس
خرمگس
templates for Your weblog List of Iranian Top weblogs
اسباب کشی
سلام بچه ها

شرمنده اگه اینهمه وقت نبودم.تواین چندوقته بادوستم حامد مشغول درست کردن سایتمون بودیم.دیگه ازبلاگفا هم می ریم.یادش به خیر چقدرامکانات داشت جون عمش.درحدکلوخ.

بچه مواظب باش آروم اون جعبه شکستنیه.یکی از گلدونا بشکنه گردنتومی شکونم.ببخشید اسباب کشیه دیگه.باید مواظب باشم.

اونجامی بینمتون.


www.GHelGHelak.iR

لینک نوشته

سلام

یه سری به آگهی های روزنامه ها می زنیم.

به یک منشی خانم مجرد_زیبا_خوش اندام_خوش استیل_کمرباریک وآشنابه همه چیز به طورتمام وقت دراداره نیازمندیم(فرصت راازدست ندهید رییس اداره توکفه چشماش داره می سوزه)

زمان مراجعه:شب جمعه منزل رییس.

شماره تماس:091213141516...

***************

 

جناب آقای شوریده حال بخشدارمحترم بخش شورآبادشلغم تپه

بانهایت آه وسوزوناله واین چیزا وفات یگانه پدرتان رابه شماوبقیه تان وهمچنین بازماندگان تسلیت عرض می نماییم وامیدواریم مارانیزدرغم وارث پدری شریک بدانید(ازطرف زمین خواربی دندون)

***************

یه آگهی دیگه تونیازمندیهای تهران دیدم که خیلی ابهام برانگیز بود.

به یک بازیگرخانم زیبا وبااستعدادبرای ساخت فیلم کوتاه نیازمندیم(حالا موضوع فیلمه چیه خدامی دونه وخودش)

 

**************

یک دهانه قبراوکازیون با امکانات زیر به فروش می رسد:

جادارودارای سونا_جاگوزی_استلخ_سیستم تهویه_ساکت وآرام_ضدزلزله وحریق به فروش می رسد.لازم به ذکراست که یک کفن به عنوان اشانتیون به خریداراهدا می گردد.

*************

قطعه ای زمین کشاورزی باسند زنگوله دار(منگوله دار)به متراژزیاد درحوالی دریاچه نمک برای کشت خیارشوربه یک انسان بانمک فروخته می شود.

*************

 

دیگرغصه نخورید...

اگربدهکار_دشمن و یا بدخواه دارید به مابسپارید...

موسسه ی خدماتی مهرآوران ایثارگرباکادری مجرب متشکل از شرخران_کتک خوران_اربده کشان_خودزنان وافرادی با این صفات آماده ی سرویس دهی به شماهمشهریان عزیز می باشد.

*************

شرکت سازه سازان درمال

خریدوفروش:زمین_ویلا_منزل_ماشین _موتور_دوچرخه_گاری_دمپایی پاره_پلاستیک پاره_نان خشک خریداریم.

با مدیریت آقای درمال زاده.

*************

دخترم_گلم_جیگربابا_چهل وهشتمین سالروزتولدت روبهت تبریک می گم(جونت بالا بیادتو خونه بهش می گفتی)

*************

 

بهاره خرمغز

موفقیت شمارا درکلاس اول ابتدایی با معدل 16.66رادرامتحانات پایان سال درپایه ی اول ابتدایی را به پدرومادرتان تبریک می گوییم.(ازطرف مادروپدرت)(به جون بچم این درآینده یه چیزی می شه)

*************

یک قطعه طلا 5قدم پایین تراز آبمیوه فروشی صفا واقع درخیابان 19 دی گم شده.ازیابنده درخواست می شود محموله را درصندوق پستی بیندازدویا نشانی بگیردتحویل دهد.

لینک نوشته

بیگانه(سی دی اول)

مغزمتخلخل خویش راروشن کردیم و مخیله ی خویش رابه کاربستیم وبابهره گیری از تخیل خویش داستانی بس متخیله را برایتان نگاریدیم...باشدکه همیشه همینطورباشد.

 

دیشب لاحاف ملافه رو ازپایین آوردیم بالاپشت بوم که با آقام توفضای بازوخنک روبه آسمان بخوابیم.منوآقام هنوزخوابمون نبرده بودولی هیچ کدوممون حوصله ی حرف زن نداشتیم.اقام خیلی جدی خوابیده بود وانگارخوابیدن هم مثل مسافرکشی براش کسل و خسته کننده شده بود.ومی دونم که به چی فکرمی کرد.همه ی ذهنش حول محورروغن وچای و قندوشکروبرنج و ماش وعدس ولوبیا و گوشت قرمزوسفیدو آبی و... می چرخید.من خوشحال بودم که هنوزنسبت به این چیزا هیچ احساسی نداشتم وبرام بی اهمیت بود.یعنی هنوزرگ توبدنم نبود.

به آنتن چشم دوخته بودم وبه ستاره ها که مثل مجرمی پشت میله های زندان به آدم چشمک می زدن.گفتم میله های زندان یادکجه ی کفترام افتادم و داغ ازدست دادن جوجه ی زیردم کچلم برام زنده شدکه دیروزغروب به کفترای ابرام طاس باخ داده بود..شایدتقصیر ننه بابای کفتره بود که جوجه شونو درست تربیت نکرده بودند که درعنفوان جوانی ازخونه فرارکرده بود.تقصیرننه بابا چیه؟چشمش کورمی خواست بارفیقای ناباب نگرده.یا شایدم چون کفتره زیردم کچل بودوخودابرام طاس هم طاس بود جوجه هه فکرکرده همدیگه روبهتردرک می کنند.

صدای پدرزن آینده ام (البته امیدوارم) یعنی بابای اقدس شپشومیاد که معده ی پربی خوابش کرده وداره به سمت دستشوییشون می ره.پدرزنم هم مثل آقام خیلی زحمت کشه ولی سرکفتربازی من به من وبابام روی خوش نشون نمیده.یه لحظه یاد اون شعری افتادم که به عشق اقدس شپشو روی خرپشتکمون نوشته بودم وخودم یه لحظه ازحماقت خودم خنده م گرفت:

چشم اگرمستی کندازکاسه بیرونش کنم (الف.ش) اگردوستی کندصدجان به قربانش کنم

I Love You Hamsaye

این انگلیسیه زیرش خیلی ضابلوتربود ولی چون ننه باباش هیچ کدوم سوادنداشتن عمرا"اگه بومی بردن.

ذهنم هنوزبین کجه ی کفترا و خونه ی همسایه وخروپف های آقام سگ دو می زدو کم کم داشت خوابم می برد که صدای جگرخراشی ازروی خرپشته اومد.اول فکرکردم خروپفای آقاست که داره غوغامی کنه وبه قسمتای احساسی خوابش رسیده ولی آقام عمرا" اگه می تونست با همه ی تواناییش این صدارو ازخودش دربیاره.

هرچی کنجکاویم بیشتر می شدخواب بیشتر ازکلم می پرید.پاشدم وبندتنبونمو که زودترازمن خوابش برده بود رو سفت کردم و تا خرپشته رو شلنگ تخته اندازون با پاهای غیرمسلح (پابرهنه)حرکت کردم.به خرپشته آویزون شدم ولی خودمو نتونستم بکشم بالا چون هنوزبازوهام خواب بودندویه ذره طول کشیدتابیدارباش توکتشون بره.این دفعه سعی بیشتری کردم وتازیرچونمو کشیدم بالا ی خرپشته.دفعه ی اول اصلا"ندیدم چی دیدم ولی دفعه ی دوم که بیشتراستقامت به خرج دادم یه چیزی شبیه پاتیل دیدم که ازبالاش دوتا شاخک مثل لوله ی آفتابه مسی زده بودبیرون.چراغای دورتادورش چشمک می زد و واز بالاش دود می زدبیرون.اول که پیت رو گذاشته بودم وخواستم برم آقاموصداکنم که وقتی فکرشو کردم دیدم بابام همینطوریش روزی چندبارسکته می زنه ومی ره توکما و برمی گرده.مثلا"پریروزکه برنج گرون شده بود موهای سرش عین شالیزارسیخ سیخ شده بود دیگه چه برسه بخواد این صحنه هاروببینه می دونم اگه حتی قیافه منواین موقع شب ببینه جابه جا توهمون رختخواب سکته می زنه.

ایندفعه با ترسی همراه با دلهره وکنجکاوی و دیگرعوامل چماق روازکنارکجه برداشتم و به سمت خرپشتک رفتم.دوتا آجرگذاشتم زیرپام تاسرم رسید به بالای خرپشتک.با چوب دوتابه پاتیل زدم.دوبار این کاروتکرارکردم.دفعه ی سوم ازتو پاتیل هم یه صدای ضعیفی اومد.این دفعه بیشترترسیدم.مثل یه بچه کوچولوشده بودم که یه لپ لپ خریده وکنجکاوه که توش چیه.

پاتیل خیلی شبیه پاتیل همسایه سرکوچه ایمونه که هرسال توش سمنومی پزه .باخودم گفتم شاید داشته سمنومی پخته پیک نیک زیرش ترکیده و پاتیل شوت شده این بالا.ازدست خودم و این فکرای احمقانه ام خسته شده بودم وازمخم خواستم خودشو اینقده خسته نکنه.آخه ازکی تاحالا زیرپاتیل به این گندگی پیک نیک روشن می کنند؟بعدشم 28صفرکه همین چندهفته پیش بود و تواین گیرودارگرونی کی دل و دماغ نذری دادن داره؟

کمی جسارت خرج کردم و رفتم در پاتیل روبرداشتم.روش که مثل حجله ی میت بود ازبس که چراغ وگل منگولی داشت ولی ازتوش فقط دودمیومد.

 

ادامه ی داستان درادامه ی روزها....

 

لینک نوشته

عشق نافرجام

به نام تک نوازنده ی گیتارعشق

 

یکی بود یکی نبود یعنی اونی که نبود یه هنوز به دنیا نیومده بود یا از دنیا رفته بود.یک کوه بود و دو روستا و مقادیری انسان.ده اولی بالا ده نام داشت و ده دومی پایین ده.ده بالا دردامنه ی کوه بود و ده پایین درپای کوه قرارداشت.منظره ی کوه نیز مانند گربه ای بود که شکم خودرا سیرکرده و گوشه ای لمیده بود.بالا دهی ها کوه را شیرکوه مینامیدند ولی پایین دهی ها کوه را گربه کوهی بیش نمی نامیدند.

پایین دهی ها خیلی می خواستند مانند بالا دهی ها باشندولی نمی شد به چند دلیل:

1.هوای بالا ده خوب بود و زمینهایی سرسبز داشت ولی پایین ده آب وهوایی زهرماری داشت و زمینهایش زرد رنگ بود.

2.طبق قانون نمی دونم چندم نیوتون فاضلاب بالا دهی ها سرازیر می شد به پایین ده و دیگه خودتون تا تهشو برید.

3.بالا دهی ها اسب سوار می شدن اونم با رنگای سفارشی ولی پایین ده فقط خرپیدا می شد اونم چه خرایی.خرای ده پایین اندازه ی گربه های ده بالا بودند و سهمیه ی یونجه شون همیشه توآخور اسبای بالا ده بود.

و...

از کوه داشتم می گفتم.تخته سنگی بزرگ از پهلوی گربه جدا شده بود و هرلحظه ممکن بود کنده شود و ده ها را مانند اعلامیه ای بچسباند سینه ی کوه.تخته سنگ مثل ورمی برپهلوی گربه میمانست که به همین مناسبت فرخنده نام تخته سنگ را گذاشته بودند تورم.این دفعه ده بالا و ده پایین برسر تورم اختلاف نداشتندو این نام درهردوده یکی بود.

گاهی پایین دهی ها سربه سر بالا دهی ها می گذاشتند وگاهی بالا دهی ها پدرپایین دهی ها را خارج می کردند.پایین دهی ها خاک را رنگ می کردند و به بالا دهی ها به جای حنای هندی می فروختند و گاهی نیز پرچم بلال ذرت را رنگ می کردند و به جای زعفران در آستین بالا دهی ها می کردند.بالا دهی ها نیز آب جاری ازدامنه ی کوه را شل وسفت می کردند وبه جای آن فاضلاب بیشتری تولید می کردند واز این طریق یه حال اساسی به پایین دهی ها می دادند.بالاییها کارهای بدتری نیز می کردند که اگه بخوام بگم دیگه خیلی سیاسی می شه.

سال ها می گذشت و گربه بزرگتر می شد و فاصله ده ها از یکدیگربیشتر می شد.گاهی که ده پایینی ها دچار قحطی و کمبود همه چیز می شدند دخترهای پایین ده می رفتن به بالا ده ودی______د............(سانسور)

روزگار می گذشت ولی هیچ گاه نه کوه به کوه می رسید نه آدم به آدم.

روزگارتکراری بودو مکرر تکرار می شدتا این که بالا دهی ها کوه را قلقلک دادند وگربه تکانی خورد و تخته سنگ ازکوه رها شد .تورم دیگر کار دست همه داد.تورم درراه خود نتوانست آسیبی به بالا ده برساند ولی حسابی ازخجالت پایین دهی ها درآمد و مانند سیریش پایین ده را مانند یک عکس سه بعدی به پایین کوه چسباندوفقط ازپایین ده یاد و خاطره ی آنان برجای ماند.

خدانیز این همه مدت هردو ده را زیر نظر داشت وصبر می کرد چون هم به بالا دهی ها عقل داده بود وهم به پایین دهی ها و امیدواربود مشکلشان را خودشان حل کنندولی دیگرخدانیزازبنده هایش ناامید شده بود.خدا خشمگین شد و باران سختی در گرفت وزمین لرزید و سیلی جاری شد و ده بالا رانیز آب برد وهمه شان زیر آوارغرق شدند.

 

 

 

نتیجه گیری:

1.همتون اول فکرکردید داستان عاشقونست ولی عشق مال تو کتاباست نه تو وبلاگا.

2.حوصله شو ندارم خودتون زحمت نتیجه گیری شو بکشید.این داستان همش نتیجه بود.

۳.شرمنده این دفعه طنزش کم بود ولی مزه ش یه ذره تلخ بود.

لینک نوشته

سلام چون وقت ندارم فقط این عکسا رو می تونم براتون بذارم.

عادل چاقال

ولم کنید گه خوردم گه خوردم....غلط کردم...هرچی شما بگید.آی..آی...آی...ول کن.کندیش.

یعنی چی ول کن این همه راهو از قزوین پانشدیم بیایم که نصفه کاره ولت کنیم.

این راننده بستگی داره کجا بخواد اشک بریزه.شاید مث تو خونه ها که همه یه مسواک جدا دارن این یارو هم آفتابشو از آفتابه ی شوفرش جدا کرده.به این می گن آفتابه ها.

اون:این خواننده جا برای پیشرفت داره به نظرمن که خیلی  استعداد داره.حداقل اگه آلبومش فروش نره خودش به راحتی می تونه فروش بره.

اون یکی:من که تا حالا تو عمرم همچین صحنه ای ندیده بودم.یه چیزی تو مایه های خورشید گرفتگیه.ببینم موبایلت دوربین داره؟واسه ۵ دقیقه قرض بده می خوام مستند آسمان شبوبسازم.

لینک نوشته

نمایشگاه کتاب

سلام

4 روز پیش قرار شد  مدرسه  بچه ها رو از طرف خودش یعنی مدرسه ببره به بیست و یکمین دوره از مسابقات بین المللی نمایشگاه تهران.ما هم سراز لنگ نمی شناختیم و همش مخیلمون حول و حوش نمایشگاه و کتاب و اتوبوس و... می چرخید.زنگ آخر معاون اومد سر کلاس و اسم اونایی رو که قرار بود ببره نمایشگاه خوند و رضایت نامه هاشونو بهشون داد.ما هم تا انتها سوختیم چون بهمون وصیت نامه ای داده نشد.

معاونمون فکر می کرداگه چندتا از شاگرد درس خونای مدرسه رو ببره خیلی کار خوبی کرده.می بینی؟اینجا  

هم کبوتر باکبوتر باز با وازه.

ما هم خوب طبیعتا" باید ناراحت می شدیم و بدتر از همه این بود که یه ذره اصرار و گریه و التماس به آق معاون کردیم و  دیدیم این بیچاره هم دست خودش نیست چون جهت فکری مشخصی ندارهو کلا" مخش رفته به تعطیلات آخر هفته.

ازقدیم گفتن گوشت بدن خودتو بخور ولی منت قصابو نکش.دیگه بی خیال نمایشگاه شده بودم که از طرف سازمان بهینه سازی انرژی جوانان تماس گرفتن وگفتن اشکاتو پاک کن خودمون می بریمت.یادت نره که ناهارو چادر و کیسه خوابم با خودت بیاری.

قرار بود صبح ساعت 7 راه بیفتیم که تا اومدیم راه بیفتیم 1 ساعتی کشید.اتوبوسمون هم اینقدر پیر و فرسوده بود که آدم رو حساب سنش خجالت می کشید سوارش بشه.با سرعت 30 کیلومتر در ساعت  حرکت می کردیم و با تخمینی که زده بودم واسه نماز جمعه می رسیدیم نمایشگاه تهران.

چندباری آدرسو گم کردیم ولی اخرش رسیدیم.

ااااا........................چه کیفیتی!!!!!خود خودشه...خود ناکسشه...نمایشگاهو می گم.از اتوبوس که پیاده شدیم هرکسی یه طرف می رفت.یکی می خواست بره پارک ملت یکی کی خواست بره خونه خاله ش یکی هم رفت تو غرفه ی پدر دلبندش و کتاب فروخت. دیگه هر کسی یه جا رفت و اتوبوس ما تو جمعیت مثل شکر توی چای حل شد.

 

من با آقای داوودی رفتم تایه وقت گم نشم.توی نمایشگاه هر کتابی که می خواستم خریدم و رفتیم یه گوشه نشستیم خستگیمونو در بیاریم. تا حالا انقده از چشام کار نکشیده بودم و اینو به آقای داوودی هم گفتم

بعد از ناهار دوباره شیرجه زدیم تو جمعیت و چند تا کتاب دیگه هم خریدیم.دوباره خسته شدیم و مثل بچه یتیمایی که کنار خیابون نشستن و ترازو جلوشون گذاشتن نشستیم رو پله ها.مثل اینکه خوابم برده برده بود وحوری های بهشتی رو می دیدم که فوج فوج دارن میان تو مصلی.نه من خواب نبودم بیدار بودم حوری ها هم همشون بهشتی نبودن حالا حتما" باید حوری بهشتی باشه.از قدیم گفتن کوفت باشه حوری باشه.

ساعت 6 دم ورودی مترو قرار داشتیم که برگردیم ولی تا 7.5 معطل شدیم.چندنفر هم معلوم نبود یادشون  رفته بیان یا اشتباهی دم در دستشویی منتظربقیه اند.

دیگه نمی خوام بگم که چند تا از بچه هامون به چند تا از دخترای اونجا متلک پروندن آقای پلیسه هم که همیشه بیداره ومارو از نمایشگاه می خواست بندازه بیرون.

تا رسیدیم دم مترو یکی از بچه ها که انگار تو خواب داره راه می ره داشت سوار می شد که یک سومش موند لای در و یکی از بچه ها از پشت گرفت وکشیدش بیرون.مترو بعدی هوهو کنان رسید وسوار شدیم.

مترو که راه افتاد یکی از بچه مظلفامون داد زد:برمحمد و آل محمد صلوات.هیشکی صلوات نفرستاد وعوضش همه خندیدن.یه نفر گفت مگه سوار مینی بوس شدید که صلوات می فرستید.

ما دودل بودیم که بخندیم یا خجالت بکشیم.زیر مرقد امام اومدیم بیرون ودیدیم یه اتوبوس داره واسمون چراغ می زنه.ما هم 4 چنگولی به سمت نور دویدیم.هر چند این اتوبوس هم پکیده بود ولی چشتون روز بد نبینه اتوبوسه اتوبوس ما نبود و واسه چند تا دختر دبیرستانی داشته چراغ می زده.مث این بود که یکی بهت سلام کنه و تو هم به گرمی جوابشو بدی ولی بفهمی با تو نبوده با نفر پشت سریت بوده.

بگذریم دیگه نمی گم یکی از بچه ها هم که رفته بود آبمعدنی بخره تو پلیس راه جا موند و 20 کیلومتر که از جریان گذشتیم تازه فهمیدیم که جا تره و بچه نیست.

بالاخره ساعت 11:30 رسیدیم خونه.و کلا" در مورد این سفر باید بگم به من که خیلی صفا داد....

 

 

 

یه سوال اینجا ذهن منو مشغول کرده که هرکدوم از بچه های سازمان جواب منو می دونه توروخدا جواب بده:

 

 

 

عاقبت اون ساندیس و کلوچه ها چی شد آخرش؟

 

لینک نوشته

به دلیل کمبود سوژه و مطلب می خوام خاطره بنویسم...

 

 

 

خاطرات نو

امروز بود...

انگار همین دیروز بود...

زنگ سوم بود وامتحان زمین(زمین شناسی)داشتیم

معلم به کلاس آمد ...

کاش می دانستی چه حالی داشتیم...

برخی از ما درس ناخوانده ها

 به سان بره ای بودیم و معلم به سان قصابی...

علف به ذائقه مان تلخ شد وگوشتمان آب...

هیاهوی کلاس مانند چاووشی بود برای پیشواز زائری تازه از راه برگشته...

گوسفند های قربانی را آوردند...(استعاره از ما)

حالمان نقل انسانی بود که می خواهد عزراییل را در آغوش بگیرد...

یا عزراییل اورا...

تا پایان 36 وعده به صورت میان وعده مردیم و زنده شدیم...

به حیاط آمدیم و گوشه ای خواستیم زانوی غم در بغل بگیریم

هرچه زور زدیم فایده ای نداشت...

بدنمان خشک بود و زانوی غم در بغل نمی آمد...

چشممان به باغچه بود و شلنگ شر شر می بارید...

ما انسانها رودخانه را نیز بسته بندی کرده ایم...

شلنگ را می گویم...

دیگر این آب صدای شرشر نمی دهد...

بلکه قارقار می کند...

شاید کسی پایش روی گلوی شلنگست...

دیدم شلنگ دارد خفه می شود...

دوستان را گرد آوردم ...

یک نفرگفت امتحان راحت بود...

سوژه را در این میان گیر آوردیم...

با پوزخندی شیطانی دست سوژه را بستیم...

این دفعه گوسفند را می شوییم...

 باخصم و کینه شلنگ را از پشت برداشتیم و مانند دشنه ای زهر آلود.

آن را در یقه ی سوژه فرو کردیم...

سوژه خیس شد و گله کرد...

دلداریش دادیم...

به او گفتم همکلاسی را باید شست زیر شلنگ باید رفت...

گذشت و تا آخر زنگ...

همه یکبار سوژه شدند و بع بع کردند...

حتی من...

 رودخانه متلاطم تر می شد...

 و بیشتر طغیان می کرد...

روی همان سوژه های گوسفندی...

 

یا گوسفندهای سوژه ای...

همه خوش بودیم ...

آبسالی بود و ابرها هر بار روی یکی از تپه ها می بارید...

سالی که نکوست از بهارش پیداست..

ناگهان آسمان تیره و تار شد...

معاون مانند صاعقه ای به سمتمان می آمد...

گوسفندان از صاعقه فرار می کنند...

صاعقه همه را به دفتربرد...

این بار گوسفندان به کشتارگاه می روند...

گوشت من تلخ است...

زهر ترکیده را گوشت تلخ می شود...

 

 

 

 

به وبلاگ من اگر می آیید نرم و آهسته بیاید...

ای کاش پر شود قسمت کامنتهای من.

خداوند گوسفندها را دوست دارد...

لینک نوشته

تقویم
سلام

چند دقیقه پیش تقویم رو باز کردم.شاید شما هم تا حالا این کارو کردید و شاید هم تاحالا دیدید که گوشه یا پایین هر صفحه ای یه مناسبتی نوشته شده اگه تا حالا ندیدی یک دوم عمرت برفناست .مناسبتای آبکی که اند بی مزگین واز بس بیمزن که جز بی مزگی هیچ مزه ای نمی دن. مثل خیلی چیزای دیگه مثلا" مطلبای من(شکسته نفسی کردما یه وقت گاف نگیرید بعدشم شکسته نفسی هم یه نوع آرایه ادبیه)

کجا بودیم؟آهان تو تقویم بودیم.دیدید که بعضی این مناسبتها دیگه آبکی هم نیستن بذارید چند تاشو بگم:

25 اسفند روز جهانی مسواک و خانواده.

7 شهریور:روز مادر و تلویزیون.

14 تیر: من و مامان وامرسان.

3آبان:سالروز اختراع آچار شلاقی توسط گرگور دگور مگور روسی.

4.آبان: فرار شاه از مدرسه.

یوم ا... 23 خرداد:آخرین روز امتحانای خرداد.(تعطیل)

2مرداد:خیلی گرمه.

35 فروردین(سوتی دبیر ادبیاتمون):سالروز به خاک و خون غلتیدن کلاس سوم تجربی بوسیله امتحان آقای زارع پور دبیر ادبیات.

9جمادی الاول:من رفتم کلاس اول.

31 شهریور :سالروز تجاوزصدام  خونخوار به سازمان انتقال خون خرمشهر.

32 شهریور:مصادف با اول مهر.

15 بهمن:خجسته سالروز تولد مهندس پروفسور صادق افشاری پدر علم کاشت پیاز در لیوان.

16 بهمن:سالروز ازدواج پدر علم کشت پیاز با مادر علم شیمی.

17 بهمن:سالروز تولد اولین فرزند پدر علم کشت پیاز با مادر علم شیمی.

30 سپتامبر:وفات حاج شیخ ابوالپشم پشملبافیان شوشتری به وسیله ی عارضه ی سرطان قند.

12 شوال:سالروز اختراع لولای در توسط لئوناردو داوینزچی و اصحاب ایشان در حادثه ی بمب گذاری در مجلس.

22 بهمن:روز آزادی ما روز شکست دشمن....22 بهمن... 22 بهمن... روز آزادی ما روز شکست دشمن...(سرود بود)

سوم رجب المرجب:هیچی همینطوری.اتفاق خاصی نیفتاده.برو بچه دنبال شر نگرد.

نهم شوال المشول:گچ گرفتن پای حاج محمود شل توسط اسمال آقا شکسته بند.

دویم ذی خدیجه:هرسال نه روز میوفته جلو.

26 آذر:روز ملی شدن صنعت برق و تلگراف.

19 آذر:روز به توپ بسته شدن مجلس توسط توپ های رضاخان و اصابت توپ  با تیرک عمودی مجلس و فرو ریختن دروازه ی استرالیا و راه یابی ایران به جام جهانی اون وقتا.

 

 

نظر ندادید ندادید فقط اگه نظر می دیدوالا غیرتا" یه چیز درست و حسابی بنویسید.با شما نبودما.خودش می دونه با کی بودم.

 

اینم ناصر سلاخ و بروبکس.

ناصر 30بیل و دوستان.

 

لینک نوشته

قصه ی بزغاله(ها) و کاغذ(ها)(پارادوکسو عشق است)

 

 

یکی بود یکی هم باز بود غیر از خدا همه نیز بودند.اواخر خرداد ماه بود.دو کاغذ بودند و یک دشت و دو بزغاله ی گرسنه ی از گله جدا مونده.بزغاله ها چون از گله دور شده بودند دیگه بیشتر قدر همدیگه رو می دونستند برای مثال علف ها رو بدون شاخ زدن به همدیگه با هم تقسیم می کردن و بع بع هاشون هم محبت آمیز بود.دو برگه کاغذ نیز چون از دیگر صفحات کتاب جدا مونده بودند از باد خواستند که اونا رو ازهم جدا نکنه.یکی از کاغذ ها گوشه ش پاره شده بود و اون یکی کاغذ هم مچاله شده بود.کاغذ پاره شده درد زیادی می کشید و کاغذ مچاله شده هم دلداریش می داد و بهش می گفت:تو کاغذ ارزشمندی هستی چون یکی از زیباترین اثرای مولانا روت نوشته شده تو باید به خودت افتخارکنی ولی منو ببین من دومین صفحه ی کتابم.می بینی تیتر اول مطالبم که نوشته شده سخنی با دانش آموزان اند بی کلاسیه.من از اولش بد شانس بودم درخت هم که بودم آب فاضلاب از زیر ریشه هام رد می شد.ولی تو...

کاغذ زخمی پرید وسط حرفش و گفت: من یه روزایی ارزش داشتم.من یه روزایی خریدار داشتم.این مردم از کوچیکشون تا بزرگشون سرگرم چیزای دیگه هستن.خودت ندیدی که دیشب اون پسر معنی شعرام تو کتش نمی رفت اون هم من و بقیه کاغذای همسایه ی دیوار به دیوار رو یعنی کلا" کتاب رو پرت کرد به سمت دیوارچند تا چیز دیگه هم گفت که از لحنش حس کردم شاید فحش باشه که از اون فحش ها بود که راننده ها تو خیابون به هم می دن.دیگه فقط باید به کاغذ بودنم افتخار کنم.اونا حتی به شاعرای خودشون هم رحم نمی کنند.دیدی اونروز دبیرشون تو کلاس چی می گفت؟می گفت:مردم بعضی از کشورهای دیگه دارن مولانا رو به اسم خودشون تموم می کنند و همینطور شاعرا  عرفای دیگه شون هم داره واسه کشورای دیگه می شن.تو این دنیای طوفانی آدم باید کلاشو سفت بگیره تا باد مثل ما کاغذای آواره اونو نبره.

کاغذ زخمی داشت به حرف زدناش ادامه می داد که نفهمید چه جوری اون 2تا بز پشمالو نزدیک شدند.کاغذ دوم که نیمه مچاله بود داد زد دیدم دیدم یه بز پشمالو دیدم.آخرین کلمات رو گفت و خودشو توی یه فضای بسته دید که درو دیوارش مثل منارجنبون داره تکون می خوره و هی مچاله تر وخیس تر می شه وکاغذ بی نوا با مرگی ناگهانی به اعماق سیرابی بزغاله ی گرسنه سر خورد و نیست و نابود شد.

اون یکی بز هم با خودش گفت که این کاغذ زیادی داره حرفای سیاسی می زنه و اون هم به همون نحو از خجالت کاغذ شاعر دراومد.

بز اول گفت:طعمه ی من خیلی بی مزه بود و مزه ی سخنی با دانش آموزان می داد.اه..اه...کاش نمی خوردمش مزه ی آب فاضلاب هم می داد.

بزغاله ی دومی گفت:ولی کاغذ من خیلی شیرین بود و مزه ی شعر می داد انگار مولانا اونو سروده بود آخه یه مزه ی خاص عرفانی می داد.وای که چقدر زندگی زیباست.صد دانه یاقوت دسته به دسته           هر چه که بیند دیده خدایش آفریده...

دو بزغاله ی صیاد پس از این واقعه پرواز کردند و جالب اینجاست که بزغاله ها ی قصه ی ماهیچ وقت به خونشون نرسیدند...

 

نتیجه گیری:

1.خداییش چند تاتون تا حالا می دونستید مولانا همون مولویه؟

2.ما ایرانیا وقتی یه چیزی داریم وقتی بهش آسیب می رسه یا از دستش می دیم تازه می فهمیم چه کلاه گشادی سرمون رفته.مثلا  توی یه برخورد کوچیک ماشینمون با ماشین بقیه تازه می فمیم چقدر سپر ماشینمونو دوست داریم و سعی می کنیم همه ی انسانیت و شخصیتمونو در راهش خرج کنیم.این در مورد فرهنگ و ادب این مرز و بوم هم صدق می کنه.کدوماتون تا وقتی که شیخ سعید ابوالخیر رو ازمون چری رفتن  اون رو می شناختید؟

3.لنگه ی ما ایرانیا رو فقط می شه تو خود ایران پیدا کرده..مثلا جنیفر لوپز عطسه بزنه هممون ازش خبر داریم ولی خیلیامون خبر نداریم که شاعرای مردمون و نوابغ زندمون رو دارن مثل بازیکن های فوتبال از کشورمون می برن. یا مثلا هممون یه جوری اسم شکپیر رو میاریم که انگار یکی ازپیامبرای اولوالعزم خداست ولی اگه خودمون یکی از شعرای سهراب سپهری رو جلومون بذارند جز مسخره کردن هیچ کاری نمی کنیم مثلا یکیش خودم مارال می دونه.(برای کسب اطلاعات بیشتر به مارال خانوم در پاورقی رجوع شود)

4.به قول یه شاعر هنرپیشه  ونوپا:

صادرات شاعر و مغزو...جدا صادرات نفت هم جدا.

مخ هممون نم کشیده.

کلاه سرمون رفت و دیگر هیچ...

5.از نظر اقتصادی می خوام نقش صادرات(( انسانی))  ایران رودرجهان براتون بگم و باید این نوید رو بدم که ما جزو سه کشور دنیا هستیم که آدم صادر می کنه حتی مرده هامونم صادر می کنیم.ببین عزیزم برزیل فوتبالیست صادر می کنه افغانستان کارگر و عمله ایران هم شاعرو نخبه و مغز و چشم و زبون و پاچه و...

6.شاید الان بگید که این کار من چه مناسبتی داشت؟من ایناروگفتم تا یه کمی دلم خالی شه فقط همین.

7.اگه اینجوری پیش بریم پس فردا باید قبر حافظ وسعدی رو هم کادو کنیم واسه بعضی از کشورا تا  یه ذره معاملات فرهنگیمون با اون کشورا بیشتر بشه.روی کادو مینویسیم: با نهایت تاسف باستحضار می رسانیم که حافظ و سعدی اشتباهی تو کشور ما مردند اینم تحفه ایست ناقابل برای یادبود.

8.تاریخ رو که می خونیم غصه می خوریم چرا خاندان قاجار گوشه به گوشه ی سرزمین ما رو به حراج گذاشتن پس کاری نکنیم تا نسل های بعدیمون حسرت بخورن که چرا نیاکانشون شاعرها شون  روهم به باد دادن.

9.این افتضاحات مفتضحه رو می شه جبران کرد علاوه بر جشن تولد و ختم گرفتن واسه ی شاعرامون می تونیم اثرهاشونو درک کنیم به طوری که   با گوشت و خونمون اجین بشن وحتی خاک هم نتونه اونا رو از ما جدا کنه.

10.     &      (این علامت بی نهایته که پاشده وایساده و پشتشو به ما کرده غرض این بود که راههای زیادی هست)
لینک نوشته

هروزتان پیروز نوروزتان هر روز, پیروزتان نوروز

فرخنده سالروز عید نوروز رو به همه ی هموطنان از جمله:مسلمان غیر مسلمان نیمه مسلمان کور کچل شل وشوت وپیروان ایشان تبریک می گوییم وامیدواریم  در کنار کانون سبز خانواده نه ببخشید گرم خانواده  جیب پدر و آجیل و پسته و... روبه نحو احسنک بروفید وبتونید به خوبی این تاکتیک بروف و بروف رو اجرا کنید وبه درجات متعالی برسید.علاوه برروزهای عید رویدادهای اون هم فقط سالی یه بار واسه من رخ می ده مثلا" بابام عیدی که بهم می ده مثل همیشه بهم نمی گه ولخرجی نکن و پول مگه علفه خرس یا یونجه ی خره؟ یا مثلا" سفره ی هفت سین تنها سفره ایه که من نباید تو پهن کردن و ضفط کردنش هیچ نقشی نداشته باشم و بهتر از اون یه معجزه هم هرسال همین موقع یعنی موقع سال تحویل رخ می ده که خیلیا هنوز بهش فکر نکردند.این معجزه ی الهی_انسانی همه جا یکسان اتفاق نمی افته و به نسبت وضعیت مالی افراد متغیره.این معجزه ی مبارک و خجسته ومیمنت دار اینه که سال وقتی تحویل می شه بابا با یه حرکت تاریخی قرآن رو باز می کنه و هر صفحه ای که باز می کنه عیدی ما بچه های اون تو هست.

یادم میاد........((الآن دور بین می ره تو مغزم و در حالی که صحنه سیاه و سفید می شه .یعنی برمی گردیم به 13سال پیش وقتی من 5 سالم بود))

روز ی بود که من شدیدا" به پول احتیاج داشتم و به سختی از نظر مالی در تنگنا قرار داشتم و به پولی نیاز داشتم که آن را بخرجانم هر چه فکر کردم مغز گردویی من به هیچ جا نرسید تصمیم گرفتم این دفعه بهتر و با جدیت بیشتری فکر کنم دوباره تلاش کردم ولی مغزم به هیچ جا نرسید.دیدم فکر کردن فایده ای ندارد واین باربا جدیت و پشتکار بیشتری برای شصتمین بار شروع به فکر کردن کردم.یه لحظه لا مپ بالای سرم که فکر می کردم این لامپ از بدو تولدم سوخته روشن شد و جرقه ای در مغزم شعله کشیدو موهام یه ذرش سوخت.یادم افتاد بابام عیدیه موقع تعویض(تحویل) سال از لای قرآن بهمون عیدی داد.سریع رفتم لای قرآن رو باز کردم.هرچه ورق زدم پولی پیدا نکردم.اینجا ممکن بودچندحالت پیش اومده باشه:

1.بابام جادوگره.

2.خدا از عمل شیطانی من با خبر بود.

3.قرآن هم مثل بانک ها سالانه یعنی سالی یک بار سود می ده و هرچی  بیشتر قرآن بخونیم موقع سال تحویل بیشتر از بقیه سود می ده.

4.قرآن ما مثل کاپشن و کت جیب مخفی داره که من ازش بی خبرم.

5.مرغ همسایه غازه .

6.خدا بابامو بیشتر از من دوست داره.

7.مغز گردویی من هنوز سبزه و نرسیده ست و من هنوز خیلی مونده تا از این کارا سر در بیارم.

8.هیچ کدام از موارد بالا صحیح نیست الکی دارم خودمو اسکول می کنم.

9.شاید به بیماری اسکلوروفرنی یا همون خود اسکولی حاد دچار شدم.

 

(الآن دوربین از مخم میاد بیرون و دوباره همه جا رنگی می شه)

 

اینم یه خاطره بود از اون روزا.بگذریم الآن هرکی می خواد نظر بده بنویسه که امسال از خدا عیدی چی می خواد.اینم دعای پایانی و ختم جلسه.

 

 

خداوندا!

 

اموات و گذشتگان این جمع و ذوی الحقوق و کلا" مرده وزنده وزیر خاکی این جمع را ببخش وبیامرز.الهی آمیی...........ن.

 

خداوندا همه ی بیمارانی که روی تخت بیمارستان بستری هستند را اگر قابل درمان هستندسالم بفرما و اگر قابل درمان نیستند ریشه شان را محو و نابود بفرما.

 

خداوندا عاشقان را به یکدیگر برسان و چشم حسود را منفجربفرما.

خداوندا در این سال نو تیم ملی و سر مربیشان علی دایی را مورد رحمت و آمرزش خود بفرما و همه توپ های آنان را در درون دروازه قرار بفرما.

 

خداونداشرمنافقان و مخالفان این نظام و موافقان آن نظام را برای همیشه از سر این ملت و آن دولت کم بفرما.

 

برای نابودی رزمندگان

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

اسراییل صلوات.

 

 

 

همه ی دعاهام جنبه ی شوخی داشت ولی این دعا رو از ته دلم می گم و امیدوارم شما هم آمین بگین:

 

خدایا!

این عید که گذشت ولی کاری کن که تا عید سال دیگه اربابمون حجت بن الحسن(عج) رو ببینیم و به آقامون عید رو تبریک بگیم که واقعا" به اون می گن عید.خدایا نگذار دیگر این جمله تکرار شود:

ترسم آن روز تو بیایی و من نباشم.

لینک نوشته

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

آرشیو وبلاگ
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387

پیوندها
*_* تیمارستان(دکی حامدروانی سابق) *_*
Kal Kal ابوالفضل
وطندار(عباس افغون)
شهرقصه(صبا)
روح باران(مریم)
مریم کویر
حدیث جان
واگویه های دلتنگی(عسل پزشکی)
بیان کتمان(آقای بنی فاطمی)
اس ام اس/جك/عكس/كليپ/موزيك(یونس)
بین الحرمین(مرتضی)
دایی احمد و دوستان
پیشی کوچولو
علی ورفقاش(آنتی گیرل سابق)
محسن(آفتابه ها)
قوی نقره ای(مارال جون)
چرند و پرند(محمدحبیبی)
اخبار وبلاگ ها
ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
:: طراح قالب ::


  RSS  
پرشین وبلاگ

داغ کن - کلوب دات کام